انتظار
به نام تکیه گاه نیلو فران عاشق
فریادم را در نی وجودم می دهم
و نگاهم را در فانوس روشن نگه میدارم
و چون کبوتری خسته و تنها بر روی جام تو می نشینم
انتهای جاده غربت
آنجا که آشیانه پرستوی مهاجر است
همان نقطه ای که خورشید غروب می کند
آنجا که چشمها بارانیست
و چمدانی آماده سفر است
مکانی که سکوت فریاد جدایی سر می دهد
و درختان غریبانه می گویند
من و شمع های نیم سوخته من و ابرهای بارانی
من و پنجره های بسته
بی صبرانه منتطر آمدنت هستیم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 13:42 توسط رضا
|