به نام تکیه گاه نیلو فران عاشق

 

فریادم را در نی وجودم می دهم

و نگاهم را در فانوس روشن نگه میدارم

و چون کبوتری خسته و تنها بر روی جام تو می نشینم

انتهای جاده غربت 

آنجا که آشیانه پرستوی مهاجر است

همان نقطه ای که خورشید غروب می کند

 آنجا که چشمها بارانیست

و چمدانی آماده سفر است

مکانی که سکوت فریاد جدایی سر می دهد

و درختان غریبانه می گویند

من و شمع های نیم سوخته من و ابرهای بارانی

من و پنجره های بسته

بی صبرانه منتطر آمدنت هستیم