تنها

جاده قلب مرا رهگذری نیست كه نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست كه نیست

آن چنان خیمه زده بر دل من سایه  درد
كه در او از مه شادی اثری نیست كه نیست

شاید این قسمت من بود كه بی كس باشم
كه به جز سایه مرا با خبری نیست كه نیست

این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست كه نیست

بس كه تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست كه نیست

شب تاریك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست كه نیست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شیرینی مرگم شكری نیست كه نیست

فردا

جای جای دل من جای قدم های تو باد
خواب و رویای شبم یكسره رویای تو باد

به زمین دل من كاش تو باران باشی
خاك بیمار مرا دست مسیحای تو باد

شیشه ی چشم مرا كاش تو تصویر شوی
همه ی آینه ها محو تماشای تو باد

موج عشقت همه جا شور به پا می سازد
این دل غم زده ام راهی دریای تو باد

حاكم چشم و دلم بی تو شب تاریك است
همه امید دلم طلعت فردای تو باد

می گریزی ز من اما به تو من نزدیكم
اوج معراج دلم دیدن سیمای تو باد

کاش

كاش می شد خنده ات را قاب كرد
چشم را از ديدنت سيراب كرد


كاش می شد خنده سبز تو را
سردر هر مسجد ومحراب كرد


كاش می شد با دعا و مويه ات
چاره چشم پريشان خواب كرد


كاش می شد لحظه ای با ماه تو
رو سيه رخسار آن مهتاب كرد


كاش می شد قايق دست تو را
ناجی هر مانده در گرداب كرد


كاش می شد مرهم عشق تو را
نوش داروی دل سهراب كرد


كاش مي شد ياد چشمان تو را
سرور انديشه های ناب كرد

همیشه با تو بودم

هميشه با تو بودم و با تو هميشگي شدم
با تو ز مرگ رستم و عاشق زندگي شدم

من كه بدون عشق تو خسته و كهنه مي شوم
با قدم بهاريت مظهر تازگي شدم

در اين خزان عاشقي عشق نمانده بر درخت
باد تو بود و برگ دل ، كشته ي سادگي شدم

بنده به بند مي كشي با خم ابروان خود
من كه به بند بوده ام بنده ي بندگي شدم

بي تو سياه و سرد بود اين دل بي چراغ من
با رخ هم چو ماه تو دشمن تيرگي شدم

خسته و زار شد دلم بي نفس تو اي نسيم
به ياد دمهاي تو من منكر خستگي شدم

نگاه

دلم را با نگاهت خوب خستی
بريدی از من و از من گسستی

نباشم بيش از اين چشم انتظارت
تو بستی عهد و پيمانم شكستی

به جای التيام زخم قلبم
كمر به كشتن خاطره بستی

رهايم كرد و با من نماندی
تو رفتی با رقيبم خوش نشستی

شدم محكوم چون مست تو بودم
ولی اين حد نباشد حكم مستی

تو كه ديدی منم زندانی غم
چرا بی اين من آواره رستی

بی حاصل


يك لحظه نشد خيالم آزاد از تو

يك روز نگشت خاطرم شاد از تو

دانی كه زعشق تو چه شد حاص
ل من

يك جان و هزار گونه فرياد از تو

 

ماه

 

ماه

 

ماه را نگاه کن ، از جهان ما جداست

ما به پای هم اسیر ، او برای خود رهاست

تک سوار آسمان همدمش ستارگان

در گذشته های دور آشناتر از خداست

سرد مثل دست مرگ ، دور همچو شهر عشق

او که بین کودکان مهربان قصه هاست

ماه را نگاه کن پادشاه شهر خواب

خالی از حیات و مرگ ، خالی از صدای پاست

ما اسیر لحظه ایم ، او اسیر قرنهاست

آشنا به غربتیم ، او غریب آشناست

نغمه های درد ما تا ستاره می رسد

ناله های روح او بی صدای بی صداست

در سکوت کهکشان ماه را نگاه کن

راستی عزیز من قرص دیشبی کجاست ؟

 

نغمه رضایی ( فریاد )

 

یک روز زندگی

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد فرشته مرگ رفت

 تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت

فرشته سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت

فرشته سکوت کرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

 فرشته سکوت کرد. به پر و پاي فرشته پيچيد، فرشته سکوت کرد

 کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد

 دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

 اين بار فرشته سکوتش را شکست

و گفت: بدان که تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

 تنها يک روز  ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن.

لابه لاي هق وهقش گفت: اما با يک روز....

با يک روز چه کاري مي‌توان کرد.....؟

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند

 گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد

 هزار سال هم به کارش نمي‌آيد.

و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حرکت کند،

می ترسيد راه برود زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،

نگاهداشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد، بگذار اين

يک مشت زندگي را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد،

زندگي را نوشيد و بوييد

و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود

مي‌تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد،

مقامي را به دست نياورد، اما.....

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد،

 روي چمنها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد،

 سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي که نمي‌شناختندش سلام کرد

 و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ،

لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

 عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

او درگذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود.

 

 

گفتی که نوبهاران از یاد رفتنی نیست

وان خاطرات شیرین بر باد رفتنی نیست

گفتی که زندگانی در شور عشق پیداست

تا یک جوانه باقیست نوروز مردنی نیست

نوروز می خرامد با صد هزار آذین

بنگر که این تجلی هرگز نهفتنی نیست

از درد عشق گفتی وز مرگ عاشقانه

اما بهار دلها هرگز فسردنی نیست

از دیو شب چه ترسیم  فردای ماست روشن

دانی که شام تیره تا صبح ماندنی نیست

نوروز می گشاید دروازه های زرین

در شهر روشنایی خورشید رفتنی نیست

در کوچه باغ یاران گلهای یاس پژمرد

بی باد نوبهاران گل ها شکفتنی نیست

دشمن درون خانه است هشدار ای برادر

این درد با که گویم هر غصه گفتنی نیست

در سرزمین خورشید ضحاک لانه کرده است

وین دیو اژدها سر بی کاوه رفتنی نیست

مهری است در دل من پیوسته با وجودم

این رشته محبت هرگز گسستنی نیست

در جان من نهان است آن شعله مقدس

وین جاودانه آتش هرگز فسردنی نیست

ما رهروان عشقیم پیغام ما رهایی

بخشایش است و بخشش ما را که دشمنی نیست

بر پرچم تو زیبد خورشید و شیر وشمشیر

وین نقش جاودانه هرگز زدودنی نیست

داغی فتاده بر دل هر جا شقایقی هست

وین لاله های خونین از خاک رستنی نیست

آیین تازیان را فرجام کار مرگ است

ایران جاودانه ای دوست مردنی نیست

 

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت

برسان بندگی دختر رز گو به در آی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه ات باز آورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

 

دوستانه

سلام برو بچ اگه کاری داشتین برام کامنت بزارین . ممنون