هميشه با تو بودم و با تو هميشگي شدم
با تو ز مرگ رستم و عاشق زندگي شدم

من كه بدون عشق تو خسته و كهنه مي شوم
با قدم بهاريت مظهر تازگي شدم

در اين خزان عاشقي عشق نمانده بر درخت
باد تو بود و برگ دل ، كشته ي سادگي شدم

بنده به بند مي كشي با خم ابروان خود
من كه به بند بوده ام بنده ي بندگي شدم

بي تو سياه و سرد بود اين دل بي چراغ من
با رخ هم چو ماه تو دشمن تيرگي شدم

خسته و زار شد دلم بي نفس تو اي نسيم
به ياد دمهاي تو من منكر خستگي شدم