گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

گل من

گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر

     مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی

          که نه سرو می شناسد

                    نه چمن سراغ دارد

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

     نه به دست مست بادی خط آبی پیامی

          نه بنفشه ای

               نه جویی

                    نه نسیم گفت و گویی

                         نه کبوتران پیغام

                              نه باغ های روشن !

گل من ، میان گلهای کدام دشت خفتی

     به کدام راه خواندی

          به کدام راه رفتی ؟

گل من

     تو راز ما را به کدام دیو گفتی ؟

          که بریده ریشه مهر شکسته شیشه دل .

منم این گیاه تنها

     به گلی امید بسته

          همه شاخه ها شکسته .

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم

     در آن سیاه منزل

          به هزار وعده ماندیم

               به یک فریب خفتیم ...


صدف سينه من عمری
گهر عشق تو پروردست
كس نداند كه درين خانه
طفل با دايه چه ها كردست
همه ويرانی و ويرانی
 همه خاموشی و خاموشی
سايه
افكنده به روزنها
پيچك خشك فراموشی
روزگاری است درين درگاه
بوی مهر تو نه پيچيدست
روزگاری است كه آن فرزند
حال اين دايه نپرسيدست
من و آن تلخی و شيرينی
من و ‌آن سايه و روشنها
من و اين ديده اشك آلود
كه بود خيره به روزنها
ياد باد آن شب بارانی
كه تو
در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 كه تو يك سينه صفا بودی
رعد غريد و تو لرزيدی
رو به آغوش من آوردی
كام ناكام مرا خندان
به يكی بوسه روا كردی
باد هنگامه كنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سينه شب بشكست
نفس تشنه
تبدارم
به نفس های تو می آويخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ريخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
هركجا
عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چيدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو ميديدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا كو
گل صد برگ تمنا كو
 اشك و لبخند و تماشا كو
آنهمه قول و غزل ها كو
باز امشب شب بارانی است
از هوا سيل بلا ريزد
 بر من و عشق غم آويزم
اشك از چشم خدا ريزد
من و اينهمه آتش هستی سوز
 تا جهان باقی و جان باقی است
بي تو در گوشه تنهايی
بزم دل باقی و غم ساقی است

سفر

 

در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خاک تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيکرانه کران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
نديده ای مرا ؟

انتظار

به نام تکیه گاه نیلو فران عاشق

 

فریادم را در نی وجودم می دهم

و نگاهم را در فانوس روشن نگه میدارم

و چون کبوتری خسته و تنها بر روی جام تو می نشینم

انتهای جاده غربت 

آنجا که آشیانه پرستوی مهاجر است

همان نقطه ای که خورشید غروب می کند

 آنجا که چشمها بارانیست

و چمدانی آماده سفر است

مکانی که سکوت فریاد جدایی سر می دهد

و درختان غریبانه می گویند

من و شمع های نیم سوخته من و ابرهای بارانی

من و پنجره های بسته

بی صبرانه منتطر آمدنت هستیم

 

دوستم داشته باش

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی . سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد . گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
ادامه نوشته