دلم را با نگاهت خوب خستی
بريدی از من و از من گسستی

نباشم بيش از اين چشم انتظارت
تو بستی عهد و پيمانم شكستی

به جای التيام زخم قلبم
كمر به كشتن خاطره بستی

رهايم كرد و با من نماندی
تو رفتی با رقيبم خوش نشستی

شدم محكوم چون مست تو بودم
ولی اين حد نباشد حكم مستی

تو كه ديدی منم زندانی غم
چرا بی اين من آواره رستی