دلریخته
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !
خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه ، در به در یادت نیست ؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک ، کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه ، مگر یادت نیست ؟
تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری ، بی دل
آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست !
از : شهیار قنبری
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 17:51 توسط رضا
|